آخ جون بُغساله
بنام آفریننده همه موجودات هستی
بابا مهدی چند وقتی بود که بهت قول داده بود تا ببرتت بزغاله ها رو ببینی.
بالاخره موفق شدیم و به دیدن بزغاله های کوچولوی شیطون و ناز رفتیم.. بابایی می گفت میخواد یدونه بزغاله کوچولو واست بخره. من اولش فکر کردم همیجوری میگه که تو ذوق کنی ولی بعد دیدم انگار داره به خانومی که گوسفند و بزغاله و اینا داشت سفارش میده.
گفتم تورو خدا بی خیال گناه دارن هنوز شیر میخورن بعدشم اصلا من کجا نگهش دارم. همین مونده که یه بزغاله بیاریم تو خونه ... 
خلاصه فعلا بی خیال شده حالا تا بعد خدا چی بخواد.
ولی خداییش چقدر با نمک و بازیگوش بودن ...








تازه اونجاخروس و اردک و ببعی هم بود که دیگه افتخار ندادن با ما عکس بگیرن.

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


آخ جون بُغساله 

